یک پنجره برای من کافیست

 آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت....همین.
اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن هایت گمم کرده ایی.
یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه براق سیاه و سفید میپوشانم.پرده های ضخیم  مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟ با قیچی کوتاه میکنم.
روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده از دو نسبیتم...قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار را از رو بازی نمیکنم.
کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم!..........
 
نوشته شده در ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

درد دارم، احساسم درد می کنه از این همه ...

گاهی فکر می کنم یعنی به من می گن آدمیزاد!!! ناراضیم ، کارایی که دارم می کنم رو دوست ندارم، اما بازم انجامشون می دم ، کسی مجبورم نکرده، اما یهو یه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه من چم شده!!! دوست دارم دلم نلرزه ، دوست دارم که مثل همیشه پایبند و استوار باشم به عقایدم ، با خودم رک هستم دارم گند می زنم به زندگیم گند...

خدایا مهربانم کمکم کن ظلمی نکنم، دلی رو نشکونم ، خدایا مثل همیشه کمکم کن تا حکمت های خوبت بازم برام جاری بشه

خدایا فقط تویی که می تونی فقط تووووووووووووووووو

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

سلام ، خیلی وقته که هر چی میام نظر بذارم نمی شه، نه واسه بلاگفا نه پرشین بلاگ، نمی دونم چرا اینجوری شده، خلاصه هر دوستی که بهم سر می زنه بدونه که هستم و می خونمش

هفته پیش به شدت سرما خوردم البته همچنان ادامه داره اما خیلی بهترم ، تاثیرش رو وقتی دیدم که به حدود 20تا از دوستام اس دادم و گفتم برام ف.ر.ا د.ر.م.ا.ن.ی اعلام کنن، فکر می کردم دیگه خوب نمی شم اما بعد از این اعلام ها دقیقا" فرداش انگار معجزه شده منی که حتی غیبت کردم و نتونستم یونی برم ، راحت واسه خودم بلند شده بودم و به کارام می رسیدم، الان هم که دیگه خیلی بهترم، تجربه ی قشنگ دیگری بود از رحمانیت الهی

همچنان دارم کار می کنم رو خودم در مورد موضوع پست قبل، نمی دونم هنوز تغییری حاصل نشده یا انقدر کمه که هنوز حسش نمی کنم، دوستان برام دعا کنید راه درازی رو در پیش دارم و وقت کمی

خونه رو فروختیم، باید از اینجا بریم تا آخر فروردین، سخته...

دیگه بوی اقاقیا مستم نمی کنه...

با یه عالم دعای خیر برای شما دوستای مهربونم

نوشته شده در ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

امتحان های این ترم رو خوب دادم و معدلم از دو ترم پیش بیشتر شد، انتخاب واحدم رو هم کردم 24واحد کلا" مونده بود که برداشتم که 4ترمه تموم کنم اما دیدم که خیلی سخته و می خوام که با نمره های خوب بقیش رو پاس کنم واسه همین باز خودم رو کردم 19 واحد و با این اوصاف 5ترمه شدم اما راضیم، یونی خیلی خوبه و واقعا" بچه ها رو دوست دارم همینطور استادها رو، حالا که ترم 4 رو دارم شروع می کنم بیشتر به این حرف می رسم که نباید قضاوت کیفی کرد راجع به دیگران، چه بچه های خوبی که من تا ترم 2 فکر می کردم عجب آدم های مسخره ای اما الان واقعا" افسوس می خورم که چرا الکی الکی این همه باهاشون درگیر بودم و لذت نمی بردم ا ز لحظه هام

تازگی ها به یه نتیجه رسیدم یعنی قبلا" هم می دونستم اما خیلی تو فازش نبودم، تصمیم گرفتم خودم رو قربانی کنم و فکر می کنم که اگر بتونم این کار رو بکنم تمام چیزهایی که دارم سعی می کنم انجام بدم خود به خود حل  می شه، مثل ابراهیم ، ما هم باید اسماعیل هامون رو قربانی کنیم ، خیلی طول کشید تا دقیقا" بفهمم که این حرف یعنی چی ، خیلی کار سختیه این که تمام وابستگی هات رو در پیشگاه حق قربانی کنی ، و نهایتا" خودت رو ، یعنی دیگه منیتی نمونه، می خوام که این بت شکسته شه ،منی نمونه که حجاب بین ما و او همین منیت هاست همه اون من هایی که تو این 24سال ساختمش، من مظلوم ، من مهرطلب، من برتری طلب، من مغرور، من من من من من من من ... سخته ، وقتی با داشتن این من ها ارضا می شی و حس تعالی بهت دست می ده رو حالا قبول کنی که از تو واسه خودت یه بت ساخته و بخوای تصمیم بگیری پا روی همه این لذت ها هر چند زود گذر بذاری و خودت رو قربانی کنی در برابر او،اما وقتی نتیجه کار رو بدونی انگیزه بیشتری پیدا می کنی ،باید صدف شکسته شه تا مرواریدش  معلوم بشه ،برای این کار فقط باید وا بگذارم به خودش و اشتیاقم رو نشون بدم ، چرا که عملی شدن این تصمیم با توان های فردی خودم میسر نمی شه ، باید وا بگذارم ولی هنوز دارم سعی می کنم که بتونم ، انگار هنوز یاد نگرفتم توکل و وا گذاشتن رو ، در مفهموم شاید اما در عمل هنوز نه و این نشونه این هست که هنوز به این درک نرسیدم، این و می نویسم که یادم نره که چقدر مصمم هستم و امید دارم که به اون مرحله برسم به کمک ارتباط ها و رحمانیت خودش

دوستای خوبم چه اونایی که گاهی هنوز این صفحه رو باز می کنن چه اونایی که دیگه ازشون خبری نیست برای همتون طلب خیر دارم

در پناه دوست

نوشته شده در ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط پونه نظرات () |

این روزها خوبم ، آرومم

گاهی فکر می کنم ، گاهی لبخند می زنم ، گاهی ذهنم رو خالی نگه می دارم ، و گاهی...

خیلی بالا پایین رفتم  تا بفهمم  هیچ عشق زمینی نمی تونه جاش رو بگیره ، حس خوبیه وقتی که می بینی یه کسی رو داری که حاضری باهاش تا ته بری، شایدم خطرناکه، اما مطمئنم که خودشه، نمی خوام کس دیگه ای باشه. حالا هر چی می خوای یا دوست داری بهم بگو، فرقی نمی کنه که بهم بگی بچم یا احمق یا دیوونه ، مهم قلبمه که داره می تپه، تپشش رو حس میکنم، شاید خیلی ها باشن که هنوز تپش قلبشون تند نشده ، نفسشون نگرفته ، چشماشون برق نزده ، اگرم که اشتباهه ، اشتباهه خوبیه...

جون می گیرم وقتی میرم سر کلاس، حتی با شنیدن اون خبر و حکم ناراحت نشدم ، اون عزیز همیشه می گفت که دقیقه 90 برگ بر می گرده و اونایی که نا امید شده بودن می فهمن که چه اشتباهی کردن و درساشون رو خوب یاد نگرفتن

چیزای بیشتری یاد گرفتم و به همون اندازه رسالتم هم بیشتر شده ، خیلی سخته و دارم کمک می گیرم از رحمانیتش تا ظرفم بزرگ شه و بتونم رسالتم رو انجام بدم ، مگر نه این که هر انسانی رسالتی داره ، خوبه که بدونیم باید چه کنیم ، اما تازه اول راهه از خودم می گم ، هنوز خیلی مونده و فقط از او کمک می خوام ، به امید یاری حق

و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین

 

نوشته شده در ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

یه وقتایی می شه که حوصله کسی رو نداری خوب آخه مشکلات زیاده بعد طرف ناراحت می شه می گه چرا بهم زنگ نمی زنی یا اس نمی دی بعد فکر میکنه که برات مهم نیست و دلخور می شه . بعدش که بهش زنگ میزنی می گه نمی خواد چون گفتم زنگ بزنی بعد بازم ناراحت می شه که از سر باز کردن اون داری بهش اس می دی . حالا خیلی سخته بیای ثابت کنی نه زنگ نزدنم نه زنگ زدنم دلیل بر این نیست که برام ارزش نداری مخصوصا" وقتی طرف یه نقش مهمی تو زندگیت داره و بهت نزدیکه خوب دلت می گیره که دلش گرفته . در هر حال امیدوارم ببخشم به خاطر این اخلاق بدم که وقتی می رم تو خودم می خوام تنها باشم واقعا" قصد اذیت کسی رو ندارم

تویی که صدام رو نمی شنوی انتظار خیلی سخته باشه قبول یه موقع تو هم همین روزها رو گذروندی و منم باهات همینجوری بودم اما حداقل باهات مهربون بودم. می دونم قصدت تلافی نیست اما بدون اولاش آسون بود الان دیگه دارم اذیت می شم. امیدوارم بتونم یه سری چیزا رو جبران کنم

الهام راست گفتی که منتظر زمان نمون. راست گفتی که بعد از گذشت همون زمانی که بهش اعتقاد داشتی همه چیز بدتر می شه و حالا بیا و درستش کن

...

عید قربان عید رهایی یافتگان از اسماعیل نفس و یابندگان مقام توحید و تسلیم ابراهیم بر همه جویندگان حقیقت و کمال مبارک باد.

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

وقتی تو بازی هستی باید بازی کنی

فکر این که آمادگیش رو نداشتم ! چرا الان ! چرا من ! چطوری! و ... دیگه فایده نداره

مخصوصا" اگر بفهمی هیچ بهونه ای نیست در حقیقت  این تو بودی که خواستی وارد بازی بشی کسی هلت نداده!

عجیب ترش اینه که گاهی انقدر غرق این بازی می شی که از حقیقت کلی دور می شی ، و  یهو به خودت میای می بینی همش یه بازیه!!!

باید برای بازی تصمیم بگیری چون اگر حرکت نکنی مات می شی...

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

سردمه

گاهی می لرزم، نمی دونم از درونم هست یا هوا سرد شده، شاید هم رابطه ها

خیلی وقت بود که یکی از دوستام بهم هشدار داده بود اما جدی نگرفته بودم

سرد شده بود باهام ، خشک و جدی اما الان بهتره

گفتم بهتره نگفتم خوبه

شاید روزی یک بار بهم زنگ بزنه، می دونم که دوستم داره اما خوب اونم دیگه کشش این وضعیت رو نداره ...

این روزها بیشتر دلم می خواست که در کنارش می بودم، همون وقتا که سردم می شه ...

گاهی زندگی کردن هم جرات می خواد ، من جراتش رو ندارم

این یک اعتراف بود

نوشته شده در ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط پونه نظرات () |

Design By : nightSelect.com